گردش علمی در شهر ری
نوشته شده در ۱۱ آبان ۱۳۸۷ | نظر بدهید
دیروز با پدر و مادر و خواهرم با مترو رفتیم شهر ری. نیم ساعته از ایستگاه مصلی رسیدیم به ایستگاه شهر رای و بعد هم با اتوبوس رفتیم طرف باغ طوطی و البته حرم شاه عبدالعظیم. من تا جایی که یادم هست بعد از پنج، شش سالگی تا حالا آنجا نرفته بودم و هیچ تصوری از اینکه چه شکلی است نداشتم. خواهرم هم همینطور. ولی پدرم میگفت که در بچگی با خواهرها و برادرش میآمدند آنجا برای تفریح و آب تنی. پدر من مثل خیلی از تهرانیهای قدیمی، در وسط بازار، کوچهی هفت تن به دنیا آمده بود و پدرش یک لبنیاتی کوچک در همان بازار داشته و وضع مالی خیلی معمولیای. شهر ری آن قدیمها محل تفریح خیلی از تهرانیهای قشر متوسط و پایینتر بوده. مردم میآمدهاند برای هم زیارت و هم هواخوری و پیکنیک و اینها. پدرم میگفت اطراف حرم گندمزار و زمینهای کشاورزی بود و سبز و خرم. چیزی که الان اصلا قابل تصور نیست. بگذریم. باید دربارهی تاریخ ری کتاب بخوانم.
رفتیم داخل باغ طوطی و بعد هم صحن حرم. چقدر قشنگ بود. گنبد طلایی و کاشیکاریهای دیوارها و ورودیها و آن آیننهکارهای خیرهکننده. برای تهرانیها که فکر میکنند فقط اصفهان است که آثار خیرهکنندهی معماری و تزیینات داخلی دارد، صحن و داخل حرم شاه عبدالعظیم — یا بقول بعد از انقلابیها حضرت عبدالظیم — باعث افتخار است. من که حظ کردم. طاقی در اصلی حرم که قشنگ معلوم بود مال چند قرن پیش است. آن آیننهکاری هم آدم را یاد کاخ گلستان میانداخت. البته من کاخ گلستان هم نرفتهام و هر چه دیدهام در فیلمها بوده. ولی حالا به زودی باید بروم و جبران این بیست و اندی سال زندگی در تهران و دوری از تاریخ و گوناگونی این شهر بکنم.
جمعه عصر بود و حرم شلوغ بود و شلوغةر هم میشد. ما سریع رفتیم تو و سریع هم بیرون آمدیم. من زمین را نگاه میکردم و روی سنگ قبرهای معدود داخل حرم را میخواندم. قرنها در این حرم آدمهای مهم را دفن کردهاند. من قبرهای ابوافتح رازی و ملا علی کنی و ابولقاسم کاشانی را همانطوری سرسری که میچرخیدیم پیدا کردم. حالا باید بروم و ببینم چه قبرهای مهم دیگری هست و تاریخ هر کدام چیست و اینها. ولی هر چه گشتیم قبر ناصرالدینشاه را پیدا نکردیم. البته جایش را با پرس و جو از خادمان پیرمرد حرم یافتیم که درست وسط اتاق منتهی به ضریح بود و اطرافش هم یک سری سنگ قبر از آدمهای مهم دیگر. ولی سنگ قبری در کار نبود و سنگ مرمری شبیه به جاهای دیگر آنجا را پوشانده بود. یکی از خادمان جوانتر گفته بود که قبری در کار نیست و سنگش را به موزه بردهاند.
راستش را بخواهید ته دلم زیاد ناراحت نیستم از اینکه سنگ قبر او را به موزه بردهاند. ناصرالدینشاه یکی از فاسدترین و خائنترین و مستبدترین کسانی است که در تاریخ این سرزمین بر این مردم حکومت کرده است. طبیعی است که برای جوانهای انقلابی دیروز و امروز زور داشته باشد که ببیند طرف خواسته این همه بیلیاقتی و پستفطرتی و خیانت را با آویزان شدن به مقدسات مذهبی مردم پاک کند و آن را سپر بلای خود کند. اگر ناصرالدینشاه آبرو و احترامی داشت، خودبخود مقبرهاش میشد مورد احترام و قدردانی مردم. لازم نبود بخواهد خودش را آویزان اعتبار شاه عبدالظیم کند. در نتیجه اصلا نباید آنجا دفن میشد و من هم با جابجا کردن سنگ قبرش به موزه کاملا موافقم. هرچند که با خراب کردن سنگ قبر مخالفم که انگار اوایل انقلاب به دست یک سری تندروی بیکله و بیفکر و بیشعور — که بعدا یک دفعه شدند رفورمیست و اهل مدارا و گفتگو –
انجام شده بود.
زیارت را تمام کردیم و رفتیم به سمت بازار قدیم که برای خودش دنیای داشت. پدرم میگفت تیپ مغازهها آنقدرها عوض نشده، ولی دیگر از آن همه کبابی که قدیمها بودند خبری نیست. من خودم فقط یک چلوکبابی پیدا کردم. به همان سمت قدم زدن را ادامه دادیم و دیگر از سمت سقفدار بازار بیرون آمدیم. باز هم دوطرف پر مغازه بود. ولی وسط خیابان را بدجوری کنده بودند و به امان خدا ول کرده بودند. همه جا پر از خاک و گرد و غبار بود. روی برگ درختها، توی پیادهرو، شیشهی مغازهها. انگار که آدم دارد در یک شهر کویری راه میرود. البته خب جنوب تهران به کویر خیلی نزدیک است، ولی دیگر نه اینجور. یک پیراشکی ساده و بدون کرم و فقط با کمی شکر روی آن از یک نانوایی که فقط نان شیرمال و پیراشکس درست میکرد خریدیم و راه رفتیم. ولی من یک دانه از این پیراشکیها را با صدتا از آن دوناتها مزخرف آنگلوساکسون عوض نمیکنم. شما هم اگر امتحان کنید، مشتری میشوید.
راه رفتیم به سمت خیابان پر درخت و قدیمی زکریای رازی. میدانید که این آقای رازی اصولا فامیلش را از همین شهر ری میگیرد و رازی یعنی منسوب به ری. خیلی احساس خوبی است که آدم در همان محلههایی که زکریای رازی راه میرفته، قرنها بعد، راه برود. این تجربهی تاریخی را تهرانیها ندارند. ولی قدمت ری همانطور که قبلتر گفته بودم به بیش از پنج هزار سال میرسد. ری باستان کمی از حرم دورتر است و ماند برای یک دفعهی دیگر که خودم تنهایی با خیال راحت بروم و گشت بزنم. ولی این یابان زکریای رازی خیلی باحال بود. همه چیز هم داشت. میوه فروشی (میوههایش حداقل نصف قیمت بالای شهر تهران بود)، چند جور بانک و عباربانک، مغازهی موبایل، لوازم خانگی، قهوه خانهی سنتی واقعی و غیرتوریستی، بنگاه املاک، روزنامهفروشی و… قیافههای آدمها هم هیچ فرقی مثلا با تیپهایی که در تجریش مثلا میبینید نداشتند. تیپهای دانشجویی، مذهبی، کارگری، مدیر دولتی، سوسول تازه به دورانرسیدهای، و… ولی بقول خواهرم یک چیزی در قیافههای مردم فرق داشت، بخصوص در داخل بازار و حرم. مردم خیلی شاد و شنگولتر از پولدارهای بالای شهر بودند.
وقت زیاد نداشتیم و میخواستیم قبل از تاریک شدن کامل هوا برگردیم. ولی به یک بنگاهی سر زدیم و باورتان نمیشود. اجاره و خرید بهترین خانههای آنجا چیزی در حدود یک پنجم بالای شهر تهران است. حالا دفعه ی بعد هم خودم رفتم بیشتر توضیح میدهم. ولی خیلی خیلی ارزان است نسبت به فاصلهی زمانی کمی که الان با مترو با تهران دارد. همینطور هوایش هم بطرز محسوسی تمیزتر است که این به نظر من واقعا مهم است. حالا دفعهی بعد که رفتم بیشتر مینویسم. باید بروم بالاتر به محلههای چشمه علی و دیلمان که میگویند بهترین محلههای آنجاست.
نانخورهای دولتهای متخاصم، بیدار شوید
نوشته شده در ۱۱ آبان ۱۳۸۷ | ۶ نظر
حقوقبگیرهای سابق آقای مهدی جامی که از اخراج شدن او از رادیو زمانه شوکه شدهاند یک جوری حرفی میزنند که انگار رادیو زمانه ارث بابای آقای جامی بوده و این هلندیهای نامرد و بیشعور — که اصلا ارزش و اهمیت فرهنگ و هنر ایران و نقش محوری و تاریخی آقای جامی را در آن نمیفهمند — زدهاند و بدون هیچ دلیل و منطقی عذر آقای جامی را خواستهاند؛ در نتیجه رادیو زمانه که مستقلترین و مهمترین رسانهی کل تاریخ ایران بوده است (حداقل از نظر رفقای مشهدی آقای جامی) به دست خارجیهای ازخدابیخبر نادان و بدجنس و از همه بدتر غیر مشهدی افتاده است.
ولی بهتر است قبیلهبازی و نوچهپروری را کنار بگذاریم و به واقعیتهای موجود دربارهی رادیو زمانه نگاه کنیم:
• هلند یکی از متحدان نزدیک آمریکا در میان کشورهای اروپایی است و از جمله معدود کشورهای دنیا است که تحریمهایی بسیار بیشتر از شورای امنیت سازمان ملل علیه ایران وضع کرده است، تحریمهای نفتی و تکنولوژویک و حتی تحریم علمی دانشجویان ایرانی در دانشگاههای هلند که حتی در آمریکا هم سابقه ندارد
• دولت هلند که رسانهای به زبان فارسی ندارد به این نتیجه رسیده است که برای تاثیرگذاری در داخل ایران به نفع سیاستهای خود، بخصوص در میان جوانان و دانشجویان، نیاز به رسانه دارد
• وزارت خارجهی هلند بودجهای دهها میلیون یورویی تصویب میکند تا با آن چندین پروژهی رسانهای به زبان فارسی راه بیندازد. بجز آمریکا، تنها کشوری در دنیا که بودجهای تحت این عنوان برای ایران تصویب کرده است آمریکا است.
• موسسهی پرسناو که تجربهی زیادی در راه انداختن رادیوهای ضد روس و ضد چپ در اروپای شرقی و مستعمرههای سابق هلند در آفریقا دارد و پس از اشغال افعانستان هم در این کشور فعال شده است، از طرف وزارت خارجهی هلند مامور به راه انداختن گرانترین پروژهی رسانهای هلند برای ایران میشود.
• از میان نامزدهایی که برای ریاست رادیو درخواست استخدام به پرس ناو دادهاند، مهدی موذن جامی بخاطر نگاه جوانپسند و تازهاش به رادیو و وبسایت و رفاقت و رابطهاش با روزنامهنگاران رفورمیست در داخل ایران انتخاب میشود. او مامور میشود رادیو زمانه را زیر نظر هیات مدیرهی پرس ناو راه بیندازد و اداره کند.
مسخره است که نانخورهای آقای جامی یک شبه متوجه شدهاند که رادیو زمانه با یک مدیر «خارجی» قابل اعتماد و مستقل نیست و برای آن زمانهی گوگوری و مامانی (و البته هزارهای یورو پول مفتی که میگرفتند) مجلس ختم بگیرند. یادشان رفته است که خبر زمانه توسط چند عضو رسمی یک گروه شناختهشدهی اپوزیسون به اسم اتحاد جمهوریخواهان اداره شده است و اینکه خود جامی هم در همان ماههای اول کارش در رادیو زمانه از دعوتشدگان و شرکتکنندگان در کنگرهی اتحاد جمهوریخواهان در اروپا بوده و در پانل رسانهای آن کنار رادیو فردا نشسته است. انگار نه انگار که مواضع رادیو زمانه در قبال برنامهی اتمی ایران در این سالها مو به مو با مواضع دولت آمریکا و متحدان اروپاییاش منطبق بوده است. فراموش کردهاند رپرتاژ آگهیهای مداوم زمانه را برای گروههای صنعت حقوق بشر در ایران (کمپین یک میلیون امضا، ادوار تحکیم وحدت، گروه شیرین عبادی، باند منصور اسانلو و…)
یادشان رفته که در همین رسانهی مامانی و مستقل و وطنپرست بود که برای گروه تروریست جندالله رپرتار آگهی منتشر میکردند و بر ضد مجازات عضو رسمی آن در سیستم قضایی ایران کمپینهای جورواجور راه انداختند. فراموش کردهاند که در زمان همین اسطورهی ناسیونالیسم بورژوایی، یعنی آقای جامی، رادیو زمانه گروههای جداییطلب کرد تریبون و برنامهی اختصاصی داده و رسما وارد پروژهی جدید آمریکا برای اختلافاندازی قومی و نژادی در ایران شده است.
چه کسی را گول میزنیم. مهدی جامی با یک واسطه کارمند وزارت خارجهی هلند برای راه انداختن یک وبسایت، رادیو و شاید بعدها تلویزیون نزدیکترین متحد آمریکا در اروپا برای داخل ایران بوده است. تمام بودجهی محرمانهی چند میلیون یورویی رادیو زمانه بطور مستقیم از وزارت خارجهی هلند آمده است و رادیو زمانه هرگز سیاستی مستقل از دولت هلند نداشته است، هرگز بیطرف نبوده و حتی یک لحظه هم منافع ایران برایش اهمیتی نداشته است.
دوستان روزنامهنگار رفورمیستی که سرشان را توی برف کردهاند و فکر میکنند رسانهای که تمام پولش را یک دولت بدهد میتواند مستقل باشند بهتر است بیشتر از این خودشان را گول نزنند. همین تلویزیون بی.بی.سی فارسی هم که قرار است راه بیفتد و آب از لب و لوچهی خیلی از شماها راه انداخته است هم تمام خرجش از دولتی میآید که میخواهد با تحریم اقتصادی خانواده و مردم و کشور شما را نابود کند. شرف و آبروی خودتان را نفروشید و وقتی کار یادگرفتید به ایران برگردید. فضای رسانهای در ایران هرگز از این بازتر نبوده است و برای همهی شما کار و موقعیت در ایران هست. هرچند کمی سختتر از بی.بی.سی، ولی در عوض عذاب وجدان نخواهید داشت.
وقتی در ناباوری محض صدا و تصویر عبدالمالک ریگی یا رهبران پژاک یا امثال آن را از بی.بی.سی فارسی دیدید میفهمید چه میگویم. شما فعلا مست و سرخوش از معاشرت با موبورها و چشمآبیها، یادتان رفته است که تاریخ چیزی به نام استعمار هرگز پایان نیافته است. امیدوارم وقتی این مستی از سرتان میپرد، با خودتان روراست باشید.
شهر ری
نوشته شده در ۱۰ آبان ۱۳۸۷ | نظر بدهید
همین الان از شهر ری برگشتهام. با پدر و مادر و خواهرم با مترو رفتیم و برگشتیم. بیشتر خواهم نوشت. خیلی جالب بود.
آنجا چه خبر است (حسین شریعتمداری)
نوشته شده در ۹ آبان ۱۳۸۷ | ۱۳ نظر
مقالهی حسین شریعتمداری در هشدار به احمدینژاد دربارهی کردان، برخلاف بعضی از مقالهها و مواضع دیگرش، آنقدر خوب است که دیدم خوب است کلش را اینجا بگذارم. کاشکی فقط اینقدر در علامت تعجب و علامت سوال زیادهروی نمیکرد.
آنجا چه خبر است ؟!
دیروز در مجلس شورای اسلامی ماجرای زننده و رسوایی برملا شد که قبل از هر چیز و بیشتر از همه باید هشداری هوشیارکننده برای رئیس جمهور محترم و محبوب مردم باشد تا همکارانی که برگزیده است را تنها از دریچه صداقت و پاکدستی خود ارزیابی نکند و نقد دلسوزانه برخی از دوستان را با تخریب کینه توزانه شماری از مخالفان به یک چوب نراند.
دیروز معلوم شد که مدیر کل پارلمانی دولت- تحت مسئولیت آقای رحیمی معاون پارلمانی رئیس جمهور- به بهانه کمک ۵ میلیون تومانی دولت برای ساخت و تعمیر مساجد، دو برگه رسید از برخی نمایندگان امضاء کننده طرح استیضاح آقای کردان دریافت می کرده و نمایندگان با این تصور که برای دریافت این کمک ۵ میلیون تومانی امضای دو برگه ضروری است، هر دو برگه را امضاء می کرده اند… اما هوشیاری چند تن از نمایندگان مجلس و پیگیری ماجرا مشخص کرد که یکی از دو برگه، مربوط به دریافت کمک ۵ میلیون تومانی است و برگه دیگر خطاب به رئیس مجلس نوشته شده و نماینده امضاء کننده بی آن که بداند با امضای برگه دوم انصراف خود از امضای طرح استیضاح کردان را به اطلاع رئیس مجلس رسانده است!!
این اقدام زشت و مشمئز کننده که «کلاهبرداری سیاسی»! و تقلب و سوء استفاده از اعتماد نمایندگان مجلس کمترین جرم متصور برای آن است، به یقین دور از چشم دکتر احمدی نژاد صورت پذیرفته است. زیرا صداقت و پاکدستی ایشان نه فقط زبانزد خاص و عام است، بلکه در بسیاری از موارد همگان شاهد بوده اند که احمدی نژاد بی واهمه از این و آن به میدان برخورد با کژی ها و ناراستی ها آمده و آنجا که مصالح مردم در میان است با هیچکس رودربایستی نداشته است، اگرچه علی رغم پاک نظری در پاره ای از موارد نیز بی خطا نبوده است.
و اما، برخلاف پیشنهاد یکی از نمایندگان محترم تهران که خواستار طرح ماجرا با ریاست محترم جمهوری و تذکر ایشان به مدیرکل مورد اشاره شده است، این ماجرا زشت تر از آن است که تنها یک «تذکر» چاره آن باشد. کلاهبرداری سیاسی از نمایندگان مجلس و خرید رأی و نظر آنها به نفع این و آن، یک حرکت مرموز و مشکوک سیاسی است که نیاز به ریشه کنی دارد نه تذکر خشک و خالی!
مدیرکل پارلمانی دولت، نمی تواند و قابل تصور نیست که با میل و نظر شخصی خود دست به این کلاهبرداری سیاسی زده و هزینه کلان آن را از جیب خویش تأمین کرده باشد. بنابراین، چه کسی به او مأموریت داده است؟ و چه کسی هزینه کلان این مأموریت را تأمین کرده است؟ برای پاسخ به این پرسش باید دید چه کسانی و یا چه جریانی از پس گرفتن امضای استیضاح سود می برند؟ دراین باره دو احتمال وجود دارد و دو جریان سیاسی می توانند برای انجام این اقدام مشمئزکننده انگیزه داشته باشند. اول؛ وزیرمحترم کشور و دوستانش، دوم؛دشمنان احمدی نژاد و جبهه اصولگرایان.
الف: آقای عباسی مدیرکل پارلمانی دولت، تحت مسئولیت آقای رحیمی معاون پارلمانی رئیس جمهور قرار دارد. بنابراین در حالت اول؛ احتمال هماهنگی وی با آقای رحیمی قوت فراوانی دارد. از سوی دیگر، آقای رحیمی از دوستان نزدیک آقای کردان و از همفکران و همراهان اوست. بنابراین، احتمال هماهنگی آقای کردان و آقای رحیمی در این ماجرا دور از ذهن نیست که شواهدی نیز بر آن دلالت می کند. احتمال دیگر آن است که آقای رحیمی بدون اطلاع آقای کردان و صرفاً به عنوان خوش خدمتی به دوست دیرینه خویش دست به این کار زده باشد. این احتمال نیز اگرچه چندان منطقی به نظر نمی رسد ولی به هر حال یک احتمال است!
ب: حالت دوم آن است که این اقدام زننده از سوی یک جریان سیاسی مشکوک و مرموز و با هدف تخریب چهره آقای احمدی نژاد و دولت اصولگرا صورت گرفته باشد و از آنجا که دشمنان و مخالفان احمدی نژاد- چه بیرونی و چه داخلی- بارها نشان داده اند برای تخریب رئیس جمهور مردمی و شجاع از هیچ اقدامی روی گردان نیستند، حالت دوم می تواند احتمال بیشتری داشته باشد. اما، سوال این است که در این ماجرا «حلقه میانی» کیست؟ دست مستقیم دشمنان تابلودار احمدی نژاد که در این ماجرای رسوا دیده نمی شود، بلکه مدعیان دوستی با وی دست به این اقدام زده اند. آیا این مدعیان برخلاف آنچه ادعا می کنند، دشمن نیستند؟! و….ج: بی آن که خدای نخواسته قصد قضاوت پیشاپیش داشته باشیم و انگشت اتهام به سوی شخص یا جریان خاصی دراز کنیم باید گفت؛ از کجا معلوم که عاملان این اقدام از ابتدا قصد لو رفتن آن را نداشته اند؟ زیرا چنانچه هدف اصلی در این ماجرا تخریب رئیس جمهور باشد، لو رفتن ماجرا نیز می تواند بخشی از این پروژه تلقی شود! ضمن این که پروژه به گونه ای تدارک شده که لو رفتن آن حتمی بوده است.
د: و بالاخره، هریک از دو حالت و چند احتمال فوق صحت داشته باشد، آنچه بی تردید باید توجه آقای احمدی نژاد را به خود جلب کند، بیرون کشیدن حیثیت دولت اصولگرا و جبهه اصولگرایان از این دام خطرناک است که این نیز فقط با برچیدن دام امکان پذیر است. چرا که، اگر عاملان میدانی این ماجرا، بدون تحریک دیگران دست به اقدام یاد شده زده باشند به یقین نمی توانند و نباید در جایگاه کنونی خود باقی بمانند و چنانچه فریب دشمنان نظام و مخالفان جبهه اصولگرا را خورده باشند، از کجا معلوم این فریب خوردگی ادامه نداشته و تکرار نشود؟! مخصوصاً آن که اینگونه دوستان! از دشمنان دانا، خطر بیشتری دارند. راستی آقای احمدی نژاد، آیا مطمئن هستید که این آقایان دوست شما هستند؟!
حسین شریعتمداری
پاسخی به علینژاد
نوشته شده در ۸ آبان ۱۳۸۷ | ۱۵ نظر
یک مقاله در پاسخ به مسیح علینژاد و در دفاع از سیاست تازهی رسانهای در ایران و از پرس تی.وی و رادیو گفتگو نوشتهام که دوست دارم در یکی از روزنامهها یا مجلههای ایران چاپش کنم. آیا کسی هست که بتواند ترتیب این کا را بدهد؟ لطفا برایم ایمیل بزنید: hoder@hoder.com
کتاب ضد خودم را خریدم
نوشته شده در ۷ آبان ۱۳۸۷ | ۴۳ نظر
چند روز پیش رفتم جلوی دانشگاه و یک سری کتاب خریدم. از جمله چهار، پنجتا از کارهای رضا امیرخانی و همینطور کتاب پیام فضلی نژاد که در آن من را عامل اطلاعاتی اسراییل معرفی کرده. جالب اینجا که همه را بطور تصادفی از کتابفروشی موسسه کیهان خریدم و به آن آقای پیرمرد فروشنده هم عکسم را نشان دادم و گفتم که این منم که گفته جاسوس اسراییلیم. گفت که فضلینژاد را میشناسد و من هم گفتم به او سلام برسان و بگو که من یک نسخه از کتاباش را خریدم، هر چند در آن به من اتهام به این بزرگی زده بود.
از کتابهای امیرخانی آن یکی را که راجع به فرار مغزها را در همین چند روز خواندم. امیرخانی آشکارا میخواهد پاجای پای آل احمد بگذارد. این هم از نثرش پیدا است و هم از طرز تفکرش. البته خب فرقهای زیادی هم دارند. از جمله تجربهی زندگی و یاغیگری آل احمد که در امیرخانی خیلی محدودتر است. ولی شباهتهایشان زیاد است و بعید است امیرخانی هم خودش این را نداند. ولی راستش را بخواهید، با اینکه لب مطلبش در کتاب فرار مغزها قابل تامل بود، ولی شاید کل آن را میتوانست در پنج صفحه خلاصه کند. با خواندن آن بدجوری وسوسه شدم که من هم بیایم و کثلا تمام نوشتههای به درد بخور وبلاگم را جمع کنم و در یک کتابچه چاپ کنم. اگر ناشران ایران اینقدر دست و دل باز و آسانگیرند، چرا آدم باید بخودش زحمت بدهد و نوشتههایش را اینقدر پیرایش و ویرایش کند.
البته باید رمانهای امیرخانی را هم شروع کنم به خواندن، بخصوص بیوتن را که خیلی تعریفش را شنیدهام. فکر میکنم او با این زبان و نثری که دارد در فیکشن (ادبیات داستانی) بهتر از نان-فیکشن (ادبیات غیرداستانی) باشد. نه اینکه نان-فیکشنش خواندنی نباشد. ولی به نظرم کمی زیادی سطحی است و مخاطبش را زیادی سر و ساده میگیرد. سند و مدرک برای حرفهایش نمیآورد و مرتب کاه را به کوه تعمیم میدهد. ولی در کل با او حال میکنم و محبوبیت و همینطور نفوذی که در دل سیستم پیدا کرده و اعتمادی که در بالاترین لایههای مدریریت مملکت ساخته برایم نویدی است از بازتر شدن حکومت توسط جوانهای نسل خودمان که آرام آرام دارد از تماشاگری به بازیگری در زمین میرسد.
در ستایش «کنعان»
نوشته شده در ۳ آبان ۱۳۸۷ | ۸۰ نظر
جای دوستان ترک وطن کرده خالی، دیشب اولین فیلم ایرانیام را در سینما سپیده در خیابان انقلاب دیدم که خیلی حال داد. «کنعان» از مانی حقیقی — که اتفاقا بچه محلمان هم هست و برای همین هم به نان سنگکی میدان هدایت در فیلم یک حالی میدهد.. خیلی خوشم آمد و به نظرم کاملا قابل ارایه در سطح جهان است. این اولین فیلمی بود که از حقیقی دیدهام. ولی به نظرم بزرگترین حسن او این است که اصراری به نشان دادن یا گفتن همه چیز ندارد. به نظر من اصولا سینما یعنی اینکه آدم تصمیم بگیرد چه چیزهایی را نشان ندهد یا نگوید تا اینکه تصمیم بگیرد چه چیز را نشان بدهد یا بگوید. این است که آن را هنر میکند و مانی حقیقی و تیمش (تئوری مولف در سینما سالهاست که مرده است و کارگردان را دیگر نباید محور یگانهی فیلم دانست) این را خیلی خوب فهمیدهاند.
مجلهی فیلم این ماه را خریدهام، ولی هنوز نخواندهامش. اما بگذارید بگویم که دو صحنهاش را خیلی دوست داشتم و پیش خودمان بماند چشمی هم تر کردم با دیدنشان: وقتی برای اولین بار بغض مینا میترکد و سر بر شانهی خواهرش میگذارد و میگرید، بدون اینکه دوربین اصراری بر نشان دادن صورت گریان ترانه علیدوستی کند. یکی هم آنجا که مینا با دماغ و صورت خونین به خانه میدود و در تاریکی اتاق خواب گریان به آغوش شوهرش پناه میبرد و صدای مردانه و مهربان محمدرضا فروتن که او را نوازش میکند. یک صحنه را هم دوست نداشتم، چون کلیشهای بود: آنجا که در ماشین دعوا کردند و همزمان با اوج جیغ و دادشان نزدیک بود با یک کامیون بوقزن تصادف کنند.
ولی چیزی که این روزها اذیتم میکند این غم و ناامیدی و حسرت و افسردگیای است که از در و دیوار تهران پاییزی این روزها میریزد و به نظرم یکی از دلیلهایش هم محصولات فرهنگی این روزها اعم از فیلمها و آهنگهای پاپ و سریالهای تلویزیون است. زندگی زیر تحریم و فشار اقتصادی ناشی از آن و هوای آلوده و ترافیک و استرس تولیدی آن همینطوریاش اصلا ساده نیست، این فیلمها و آهنگها و سریالها هم همه راجع به درد و رنج مردم فقیر یا غنی است، هر کدام یک جور. پر از گریه و زاری و مرگ و عشق شکستخورده. بابا آخر با این همه افسردگی و غمی که هر روز در این شهر پاشیده میشود چطور میتوان مردم را برای مقاومت و پیشرفت و نوآوری و رشد امیدوار نگه داشت؟ اینها انرژی منی که سالها خارج زندگیکردهام و امیدوار و مثبت برای کمک کردن بازگشتهام را در چند ساعت کامل تخلیه میکند. چه رسد به مردمی که مثل من پشتشان گرم نیست که بگویند اگر خیلی وضع بد باشد میروند و شادی و صلح را جای دیگری از دنیا پیدا میکنند.
این یکی از بزرگترین اشکالهای فضای فرهنگی این مملکت است، به نظر منی که دارد یک هفته میشود برگشتهام. هیچ جای دنیا هیچکس نمیتواند با دیدن و شنیدن این همه غم و غصه و افسردگی، ذرهای امید و انرژی مثبت برای کار و پیشرفت و نوآوری و ایستادگی دربرابر زور و دزدی داشته باشد. من واقعا نمیفهمم که چطور کسی این را نمیبیند. من را خیلی میترساند.
همخانگی و آرایشگاه
نوشته شده در ۳ آبان ۱۳۸۷ | ۱۹ نظر
دو تا سوال دارم: یکی اینکه به نظرتان بهترین (ولی نه گرانترین) آرایشگاه مردانهی جوانانهی تهران کجاست؟
دوم اینکه آیا با همخانه زندگی کردن برای تهرانیها در تهران رایج است؟ بهترین راه پیدا کردن یک اتاق در یک خانهی مشترک با چند نفر دیگر که در تمام شهرهای گران و بزرگت دنیا رایج است چیست؟
کرم کوچک کنندهی کردان
نوشته شده در ۲ آبان ۱۳۸۷ | ۳۷ نظر
دیروز که دو ساعت برق رفت افسرده شدم. فکر کردم برگشتنم بیفایده بوده و من با این وضع اینترنت و این بیبرقی و اینها هیچ فایدهای برای هیچکس حتی خودم نخواهم داشت. ولی برق که آمد و بیرون رفتم و چهار تا روزنامه خریدم و با چهار نفر حرف زدم حالم خوب شد.
***
«کرم کوچککنندهی بینی»: این را در یکی از این شبکههای ماهوارهای که فیلمهای ایرانی را میدزد و نشان میدهد و پایینش آگهیهای متنی رژه میدهد نوشته بود. ملت بدجوری توی عقدهی دماغ افتادهاند و ماجرا خیلی عمیقتر از چیزی است که فکرش را میکنید.
***
در این چند هر وقت رفتهام وسط شهر سردرد ناجوری گرفتهام که شاید فقط دوه، سه ماهی یکبار در لندن یا پاریس میگرفتم. باید مال این هوای کثافت باشد. ولی منطقهی ۲۰، یعنی همان شهر ری محبوب خودم، هوایش از منطقهی ۳ و ۱ هم پاکتر است. شنبه قرار است مامانم را وردارم و با هم با مترو برویم شهر ری و برویم چند تا بنگاهی ببینیم اوضاع خانه آنجا چطوری است. پدر و مادرم میگویند همین نزدیکها خانه بگیرم. ولی اینجا هم ترافیکش وحشتناک است و هم هوایش کثیف است. در شهر ری من اگر به مترو نزدیک باشم یک ربعه میرسم وسط شهر و به زودی هم که ایستگاههای بین تجریش و میرداماد راه بیفتد نیم ساعته از شهر ری خواهم رسید بالای شهر. حالا ببینید. من به تنهایی قیمت ملک در شهر ری را بالا خواهم برد. خیلیهایتان در سه چهار سال آینده در شهر ری زندگی خواهید کرد. :)
***
راستی، چرا کسی دربارهی تهران مثل پاریس حرف نمیزند. مثلا بگویید من در منطقهی سه تهران زندگی میکنم. یا تهران هشتم یا تهران بیستم یا شانزدهم. البته فکر کنم فقط یکی از این منطقههای تهران اندازهی کل پاریس باشد. تهران مثل لندن گنده است.
***
باید مجلهها و روزنامههای را تشویق کرد تا دربارهی دوچرخههای کرایهای به سبک ولیب پاریس بنویسند. قالیباف که خیلی میخواهد بگوید خارجی و باحال است را خیلی آسان میتوان وسوسه کرد دنبال این طرح را برای مرکز تهران بگیرد. شدیدا عملی است، بخصوص با استفاده از کارت بانکی امثال شتاب. هیچ شهری در آمریکای شمالی و بسیاری از کشورهای اروپایی هنوز این طرح را ندارند و تهران با اجرای آن شدیدا توی دنیا گل خواهد کرد و حتی میتواند آن را به خیلی شهرهای دنیا هم بفروشد. به قالیباف این را برسانید.
***
تعداد اتوبوسهای مرکز تهران شدیدا کم است و سرعتشان هم بسیار پایین است. با این همه پول و نیروی انسانیای که این ممکلت دارد واقعا زشت است این وضع بد حمل و نقل عمومی. کجاست روحیهی سپاهی و کارتمام کن بسیجی سردار باقر قالیباف؟
***
ماجرای کردان پیچیده شده. احمدینژاد حق دارد پای این آدم بایستند، چون دهانش برای آوردن یکی دیگر و رای گرفتنش از مجلس سرویس خواهد شد. ولی من فکر میکنم اگر احمدینژاد اثر منفی کردان را روی انتخابات آینده به یک شکلی خنثی یا مدیریت کند میتواند بدون نگرانی او را فعلا تا پایان این چهار سال در ابینه نگه دارد. پیشنهاد من این است که برای ساکت کردن کارگزاران و مشارکت، یکی مثل تاجزاده یا عطریانفر یا چند ماه مانده به انتخابات که همهی کارهای لجستیک انجام شده بگذارد به ریاست انتخابات. تنها راه نجات احمدینژاد از ماجرای کردان از این زرنگیهای این تیپی است.
«ایران برای همهی ایرانیان»
نوشته شده در ۲ آبان ۱۳۸۷ | ۴۱ نظر
پریشب یکی از تنها دوستان قدیمیام را که در ایران مانده دیدم. او را از ده، یازده سال پیش میشناسم و هم رفیق شفیقم بود و هم یک چندسالی هم همکارم. آن موقع نه من زن داشتم و نه او. بعد من دوستدختر پیدا کردم و با او ازدواج گرفتم و با هم رفتیم کانادا. او هم رفت دنبال آیندهاش و مدتیدراروپا برای کار وگ درس. حالا او با دوست دختر خارجیاش عروسی کرده و به ایرانش آورده و موقتا برگشته پیش پدر و مادرش. من هم بدون دوست دخترم آمدهام ایران و بازگشتهام به خانهی پدر و مادرم. تقارن بامزهای شده.
گفتیم و خندیدیم و خاطرات گذشته را زنده کردیم. او تیریپ فرانسوی من را مسخره میکرد و من هم آلمانیبازیها او را. با هم قربانصدقهی مکینتاش رفتیم و به ویندوز و مایکروسافت لیچار گفتیم. من هم ویدیویی را که در همان روز و شب آخر در پاریس با دوستدختر (به زودی شرعی)ام ساختیم و ادیت کردیم و وقت نشد رویش نریشن بگذارم نشانش دادم به این هوا که بروم پیشش یک روز و با آیمووی (iMovie) بقول صالحعلا ارجمند نریشن را رویش بگذارم و بگذارمش روی اینترنت. حس عجیبی است دیدن یک دوست قدیمی. بعد از این همه سال طرف برای آدم مثل برادر میشود.
ولی اینکه بیشتر دوستان قدیمی از ایران رفتهاند هم خودش نکتهی جالبی است. نمیگویم تلخ، چون خیلیهایشان همین راهی را که من رفتهام دارند میروند یا خواهند رفت و بالاخره یکی از همین سالها به ایران باز خواهند گشت. واقعیت این است که خیلی از ما وقتی از ایران میرویم از نظر موقعیت اجتماعی واقعا چندین پله پایین میافتیم. مثلا اگر اینجا بخاطر کلی دوست و آشنا و فامیل و هممدرسهای و همدانشگاهی میتوانیم هزار کار بکنیم و هزار جور موثر باشیم، در خارج از ایران ساختن چنین شبکهی اجتماعی، اگر اصلا ممکن باشد، حداقل یکی، دو دهه طول میکشد. به زبان، تفاوتهای فرهنگی، تنبعیضهای طبقاتی و مذهبی و سنی به این سادگیها نمیشود فائق آمد. خیلی از مهاجران وقتی برای بازدید به ایران میآییند ظاهر را حفظ میکنند و خودشان را خیلی پولدارتر، موفقتر، خوشحالتر از چیزی که واقعا هستند نشان میدهند. این بیدلیل نیست.
مثلا خود من بر اساس تجربهی همین چند روزم در ایران دارم واقعا افسوس میخورم که چرا زودتر درس خواندن را شروع نکردم تا زودتر برگردم. اگر کسی برایش اثرگذاری فرهنگی و علمی و هنری و اینها مهم باشد، اینجا کوچکترین چیزی که آدم از خارج با خودش میآورد میتواند بدون اغراق زندگی میلیونها نفر را تحت تاثیر قرار بدهد. اگر هم کسی دنبال پول باشد الان کسی که سواد و تجربه و مهارتهای آموخته در اروپا و آمریکای شمالی را با خود به ایران بیاورد میتواند دهها برابر پول بخور نمیری که با کلی حمالی و بردگی برای این و آن در اروپا و آمریکا درمیآورد، اینجا فراهم کند. خود من مثلا صدها برابر این سالها در این چند روز احترام و علاقه و اعتماد و ارج و قربت از مردم دیدهام. موقعیتهای شغلیای که میبینم برایم هست و درآمدی که اتوماتیک در پی آنها میآید واقعا دهها برابر چیزی است که هر جای دنیال برای من هست.
نمیخواهم این را به همه تعمیم بدهم. ولی برای خیلی از جوانهای ایرانی زباندان و باهوش و درسخوانده و دنیادیدهای که من در این سالها در اروپا و آمریکای شمالی دیدهام آنقدر موقعیتهای بینظیر در این مملکت هست که اگر کسی بتواند مشکلاتش را تحمل کند هرگز حاضر نیست آن را با زندگی در خارج عوض کند.
مشکلات هم بجز یک سری محدودیتهای اجتماعی و مذهبی و گاهی هم سیاسی بیشتر برمیگردد به بورکراسی و کندی و دشواری تبدیل شدن یک ایده به عمل. البته باید اعتراف کنم که واقعا از این نظرها ایران در این سالها خیلی جلو رفته است و به مدد تکنولوژی و نسل جوانتر کارگزاران دولتی در همهی سطوح، بسیاری از سیستمهای اداری و مکانیزمهای حکومت کاراتر و سریعتر شدهاند و این را آدم درهمان روزهای اول ورود میفهمد. ولی اگر منصف باشم باید بگویم که میفهمم که خیلیها که نتوانند از راحتی و سرعتی که کار آدم در اروپا و آمریکای شمالی راه میافتد بگذرند و برگردند ایران. ولی خب، ماجرای مرغ و تخم مرغ است. چون اگر هیچکداممان تحمل این سختیها را نداشته باشیم پس چه کسی همین سیستم فعلی را باید کاراتر و سریعتر کند؟ یا باید از کرهی ماه آدم بیاورند یا همین شارلاتانهای ریاکار بیسوادی که همهمان دیدهایم جایتان را میگیرند که بیشتر دنبال پر کردن جیب خودشان و فک و فامیلها و همولایتیهای خودشان هستند تا کاراتر و سریعتر کردن سیستم.
میدانم که میگویید اینها به امثال من و شما اجازهی کار نمیدهند و اینها. ولی واقعا این چیزها عوض شده. باید بیایید و از نزدیک ببینید که چقدر برداشت حکومت از مفهوم تعهد تغییر کرده است. البته نسبی است و برای هر کاری تعریف و معیار تعهد تفاوت میکند. ولی در مجموع در سال ۱۳۸۷ همین که دلتان با مردم و کشور خودتان باشد تا با استعمارگران اروپایی و آمریکا و بیوفایی نکنید کافی است. بخش خصوصی که هیچ، حتی برای بسیاری از کارهای دولتی هم دیگر مثل قبلها لازم نیست از کون بهشت افتاده باشید. همین که به مقدسات مذهبی دیگران احترام بگذارید کافی است. کسی از شما نمیپرسد که در زندگی خصوصیتان چکار میکنید. معنی تعهد عوض شده است و دیگر به آسانی ده سال پیش نمیتوان دزد شارلاتان کثیف و خائنی را به کمی ریش و پینهی پیشانی و تسبیح به کسی قالب کرد. الان نگاه میکنند به سوادت، تجربهات، کاراییات، وفاداری و عرضهات.
البته همه جا نه. ولی این تفکر جوان آرام آرام دارد با جوانتر شدن کل کارگزاران جمهوری اسلامی (به معنی عامش، نه نوچههای فاسد رفسنجانی) جایش را در ممکت باز میکند و رهبران ارشد هم از این اتفاقهای خوب حمایت میکنند. میدانم ته دلتان دوست ندارید این را قبول کنید، ولی شعار «ایران برای همهی ایرانیان» را خاتمی میداد، ولی احمدینژاد جدی گرفته و دارد اجرا میکند. خودتان بیایید و مثل من امتحان کنید.