بچهٔ قلهک

بازگشت حسین درخشان پس از هشت سال به ایران

فردید و میرداماد

نوشته شده در ۲۹ مهر ۱۳۸۷ | ۵۸ ن‍ظر

جمله‌ای که امشب پس از ماندن در یک ترافیک ترسناک بین میرداماد و قلهک در ذهنم نقش بست این است: ایران خیلی بزرگ‌تر از تهران است. بعد از لذتی که از مسافرت ۱۵ دقیقه‌ای از هفت تیر تا میرداماد با مترو بردم، ترافیک امشب میرداماد تا قلهک بزرگترین شوک امروز من بود و همه می‌گویند که به آن عادت خواهم کرد و زندگی‌ام را بر اساس آن تغییر خواهم داد. چون راه دیگری ندارد. ولی من فکر می‌کنم آخر چرا باید حتما این جور جاهای شلوغ مرکز و بالای شهر زندگی کرد؟ اصلا چرا حتما و حتما باید در تهران زندگی کرد؟

خواهرم می‌گفت تلویزیون پروانه‌ی معصومی را نشان داده که با شوهرش رفته در گیلان و یک جای دنج دارد برای خودش زندگی می‌کند و فقط هر وقت لازم باشد تهران می‌آید. چند تا دوست هم دارم که در لواسان زندگی می‌کنند و خیلی هم راضی‌اند. ولی من هنوز هم پایه‌ی شهر ری هستم و همین روزها که سرم کمی خلوت شود می‌روم و آنجا می‌چرخم تا ببینم اوضاع آنجا چطور است. اگر آنجا هم همین بسار باشد، جدی شاید برم رشت یا لاهیجان که خیلی‌ها در کامنت‌هایم چند روز پیش تعریف و تمجید می‌کردند.

امروز جای شما خالی به یک سمینار کوچک رفتم در دانشگاه علامه پل مدیریت درباره‌ی احمد فردید که «کانون اندیشه‌ی جوان» راهش انداخته. جالب بود. سخنرانی‌های حسین کچوییان و احسان شریعتی را گوش دادم و بیرون آمدم. خیلی کار جالبی است که فردید را از این هیولایی که نوچه‌های سروش با لمپنی و لات‌بازی محض از این بابا ساخته‌اند درآورند. احسان شریعتی که رسما گفت با وجود اختلاف تئوریک و سیاسی‌ای که با تفکر فردید دارد او را حداقل از نظر زبانی که برای فکر کردن فلسفه‌ی جدید ابداع کرده بسیار موثر و قابل احترام در ایران می‌داند. حتی گفت که به نظر داریوش آشوری سبک معادل‌سازی‌اش را از فردید الهام بسیار گرفته است.

بیرون که رفتن دم در دو تا از جوان‌ها دانشجو شناختندم و گپی زدیم درباره‌ی اوضاع و احوال انتلکتوئلی این روزهای ایران که برایم من راستش را بخواهید شگفت‌آور بود. من ندیده‌ام در زندگی‌ام که جوان‌های با این سن کم این‌قدر باسواد و اهل فکر باشند. کمی احساس پیری و عقب‌افتادگی کردم.

ایران آمدن این چیزهایش بی‌نظیر است. توی همین هوای کثافت تهران انگار که دارد فکر و کلمه مثل ابر حرکت می‌کند. من این را به لندنی که توی هوایش بوی گند الکل و آرزوی پول پرواز می کند ترجیح می‌دهم. بدون اینکه الزاما با الکل دشمن باشم.

غرغر بخاطر فیلترینگ

نوشته شده در ۲۹ مهر ۱۳۸۷ | ۳۷ ن‍ظر

ببخشید که من این‌قدر راجع به اینترنت ناله می‌کنم، ولی باور کنید برای منی که چند سال است اصلا برای دسترسی به اینترنت حتی فکر هم نمی‌کردم خیلی زور دارد که الان حتی نمی‌توانم درست و حسابی ایمیل‌هایم را بخوانم و جواب بدهم. چه رسد به اینکه بخواهم عکس یا ویدیو بفرستم. آنهم در این فیلترستان که آدم احساس کوری می‌کند. مثلا من اصلا نمی‌دانم که اپوزیسیون تبعیدی چه دروغ‌های جدیدی بخاطر بازگشتم به ایران تولید کرده که بدانم چطور باید از خودم دفاع کنم. حتی نمی‌دانم چه چیزهایی این روزها داغ است که بتوانم درباره‌شان نظر دهم. کار سختی است.

از همه بدتر وقتی است که می‌بینم خیلی از وبلاگ‌های این تبعیدی‌های عصبانی که نان شبشان از پروپاگاندای ضدایرانی می‌چرخد باز باز است و وبلاگ «سردبیر: خودم» من بیچاره فیلتر است و حتی نمی‌ةوانم در آن بنویسم یا کامنت‌های مردم را جواب بدهم. این یک رقم زور دارد بخدا که آدم این همه فحش بخورد که عامل جمهوری اسلامی و فاحشه‌ی سیاسی هستی و جاسوسی و فلان و بیسار، بعد وبلاگ من فیلتر باشد و وبلاگ کسانی که این فحش‌ها را می‌دهند و اتهامات را می‌زنند باز باز. بعد این‌ها از اختناق و فضای بسته دادشان هواست و من از فضای باز سیاسی و مطبوعاتی افزاینده‌ی این سالهای اخیر دفاع می‌کنم. یک اشکالی توی منطق این عمو فیلترباف باید باشد.

من حتی می‌خواهم ادعا کنم که آدم‌ها پس از فیلتر شدن، بخاطر اینکه توسط یک سری خارج‌نشین معمولا ضد جمهوری اسلامی محاصره‌ی فکری می‌شوند و دیگر همان چهارتا کامنت را هم از داخل ایران و کسانی که به واقعیت‌های داخل نزدیک هستند نمی‌گیرند، رادیکال‌تر می‌شوند. مثلا خود من پس از فیلتر شدن تا مدتها رادیکال‌تر شده بودم تا اینکه آرام آرام از نظر روانی به آن عادت کردم و همزمان با راه انداختن چلغوز و نوشتن گاه‌به‌گاه در وب‌سایت‌های دیگر با داخل ایران هم رابطه پیدا کردم و از آن واکنش‌های تند اولیه فاصله گرفتم.

بهرحال من اصل فیلترینگ را بخصوص از نظر توجیهات امنیتی‌اش (امنیت روانی و سیاسی و اجتماعی) درک می‌کنم. ولی با این حال فکر می‌کنم در خیلی موارد این کار تاثیر معکوس دارد و مثلا یک تهدید امنیتی بالقوه را بالفعل یا حداقل زیادتر کند و این نقض غرض است.

بگذریم. از اینها گذشته، من می‌‌خواهم ببینم حالا که ایران آمده‌ام چطوری می‌توانم ببینم اشکال وبلاگم کجاست تا آن را برطرف کنم تا از فیلترینگ در بیاید. کسی می‌داند؟

امان از دوستی کیهانی

نوشته شده در ۲۸ مهر ۱۳۸۷ | ۵ ن‍ظر

امروز صبح رفتم و هر چه روزنامه و مجله بود خریدم و کلی از تنهایی و بی‌کسی محمود جون حرص خوردم. بابا ۸۰ درصد روزنامه‌ها هر کاری این بدبخت بکند ایراد می‌گیرند و مسخره می‌کنند و نادیده می‌گیرند. واقعا این بچیاره این وسط مظلوم افتاده و تنها رسانه‌اش یکی روزنامه‌ی ایران است و گاهی هم تلویزیون. یک کیهان هم هست که رابطه‌اش با احمدی‌نژاد مثل رابطه‌ی روسیه با ایران است. هیچوقت آدم نمی‌دانم که فردا که در می‌آید می‌شود روی حمایتش حساب کرد یا اینکه یک دفعه بی‌هوا از پشت خنجر می‌زند.

راستی «خورشید» را هم امروز برای اولین بار دیدم. ظاهرا حمله‌های ناجوانمردانه‌ی کهیان باعث شده تیم پژمان راهبر از آنجا بروند و روزنامه با وجود سر و وضع خوبی که دارد، خواندنی نیست و به آدم نمی‌چسبد. من واقعا با این کارهای کیهان نمی‌فهمم که دوست احمدی‌نژاد یا دشمن او که این طوری پروزه‌ای را که برای کمک به نفوذ تفکر احمدی‌نژاد در میان قشرهای تحصیل‌کرده‌تر راه افتاده زمین می‌زند. صد رحمت به مثلا کارگزاران و اعتماد ملی که لااقل دشمنی‌شان را پشت خیرخواهی و رفاقت مخفی نمی‌کنند.

نشانه های بازگشت

نوشته شده در ۲۸ مهر ۱۳۸۷ | ۴۱ ن‍ظر

معمولا چند چیز نشانه بازگشت به قلهک است: پشه های سمج دروس، خطهای تلفنی که دم به ساعت باعث قطعی اینترنت می شود، و وبالگ که فیلتر است و حتی نمی توانم چیزی در آن بنویسم. ولی این بار یک مورد جدید هم به آن اضافه شده است که خانواده پنج نفری ما را تا ساعت سه امشب بیدار نگه داشت: دفاع من (و تا حدی هم مادرم) از احمدی نژاد در برابر پدر و خواهرم و شوهرش، در حال خوردن لوبیاپلوی مامان پخت و سالاد شیرازی.

من تهرانم و همه چیز رو به راه است. از فردا باید بروم دنبال یک اینترنت درست و حسابی. بعدا بیشتر می نویسم. تخت مرا صدا می کند. پشه ها نیز هم.

«صبحانه» پس کی حاضر می‌شود

نوشته شده در ۲۸ مهر ۱۳۸۷ | ۲ ن‍ظر

می‌خواستم صبحانه را قبل از به ایران برگردم دوباره راه بیندازم. خیلی در این مدت نامه و کامنت گرفتم که جای خالی‌اش احساس می‌شود. شدیدا موافقم. ولی با توجه به این استرس و عجله‌ی روزهای آخر بعید است بتوانم قبل از بازگشت راهش بیندازم. ولی یکی از اولین کارهایی است که در ایران خواهم کرد. صبحانه تنها میدان شهر بود که هر آدمی می‌توانست بدون ترس از محو شدن حرفش را بزند. الان میدان‌های دیگر شهر همه در دست یک سری لمپن لات و بی‌سرپا افتاده که فقط به یک سری رفقای خودشان اجازه‌ی حرف زدن می‌دهند. یک سری شعبان بی‌مخ اینترنتی. صبحانه این وضعیت را عوض خواهد کرد.

دوچرخه + آزادی

نوشته شده در ۲۷ مهر ۱۳۸۷ | ۷ ن‍ظر

یکی از بهترین نوآوری‌هایی که شهرداری پاریس پارسال کرد سیستم دوچرخه‌های اجاره‌ای بود که اسمش را گذاشته «ولیب» که ترکیبی است از کلمه‌های فرانسوی دوچرخه و آزادی. این دوچرخه‌ها واقعا رفت و آمدهای کوتاه وسط شهر را دگرگون کرده است. الان حوصله ندارم بیشتر راجع به آن توضیح دهم. ولی به نظرم این یکی از بهترین ایده‌هایی است که در تهران می‌تواند به ترافیک وحشتناک مرکز شهر کمک کند و تعداد موتورسوارها و تاکسی‌های آلوده کننده و پر سر و صدا را پایین بیاورد. کاش می‌شد قالیباف یک تیم بفرستد به پاریس و این پروژه را مطالعه کند و شبیه آن را در تهران پیدا کند. حداقل برای آزمایش. شک ندارم که موفق خواهد شد.


گزارش یک شبکه‌ی تلویزیونی کانادایی درباره‌ی ولیب

یک چمدان کتاب

نوشته شده در ۲۷ مهر ۱۳۸۷ | ۱۰ ن‍ظر

بزرگترین درسی که من از یک سال درس خواندن در یکی از بهترین دانشگاه‌های مطالعات خاورمیانه‌ی دنیا (یعنی SOAS) گرفتم این بود که بدانم که چقدر نادانم. جدی می‌گویم. تازه فهمیدم که چه چیزهایی را که قبلا یادگرفته بودم باید بیندازم دور و از این به بعد باید چه چیزهایی بخوانم و یاد بگیرم. در واقع یک سری سرنخ برای پیدا کردم برای اینکه دنبالشان کنم و تازه شروع کنم به درست و حسابی چیز یاد گرفتن. ولی خب، در این مسیر تازه، ژاک دریدا و کل نقدش در تفکر لوگوسنتریک و میشل فوکو و نقدش بر عقلانیت مدرن و ارنستو لاکلا و بحثش درباره‌ی ارزش پوپولیزم و دموکراسی رادیکال و جودیت باتلر و نقدش بر فمینیسم و تاکیدش بر پرفورمتیو بودن هویت و طبیعتا جنسیت و … برای همین کلی کتاب خریده‌ام که در ایران و سر فرصت بخوانم یا حتی ترجمه کنم. حالا مانده‌ام که این هه کتاب را با خودم چطوری ببرم ایران. پست کنم یا در چمدانم ببرم. البته قیمت هردویش تقریبا یکی است با قیمت‌های پست فرانسه. ولی حالا…

اگر تهران نشد، رشت هست

نوشته شده در ۲۶ مهر ۱۳۸۷ | ۳۴ ن‍ظر

Rasht
شهرداری رشت، هشت سال پیش. (از مجموعه‌ی عکسهای قدیمی‌ام از بازار رشت که با اولین دوربین دیجیتال زندگی‌ام گرفته بودم.)

من از بین شهرهای جورواجور ایران همیشه از رشت خیلی خوشم آمده. هوای تمیز و خوب، غذای خوب، معماری قشنگ، مردم باشعور و با تحمل و باسواد، فاصله‌ی کم با پایتخت، سبز و خرم، قیمت‌های پایین‌تر از ایران، ترافیک سبک و… در نتیجه اگر روزی بخواهم بیرون از تهران زندگی کنم، رشت را خیلی دوست دارم. حتی از نظر اینترنت هم رشت یکی از پیشرفته‌ترین شهرهای ایران است ومن یادم هست موقعی که آن ستون را در عصرآزادگان می‌نوشتم خیلی از رشت ایمیل می‌گرفتم. همان‌موقع، حدود ده سال پیش، رشتی‌ها چند تا اینترنت کافه داشتند. مردک کاردرستی هستند و کاش همه‌ی مردم ایران مثل آنها بی‌خیال و آسان‌گیر بودند. آب و هوای کوهستانی و کویری اخلاق آدم‌ها عوض می‌کند.

خلاصه اینکه اگر در تهران دوام نیاوردم و به دلیل آلودگی هوا یا ترافیک و شلوغی زیاد طاقتم طاق شد، رشت هست.

شما چه شهرهایی را برای زندگی دوست دارید و چرا؟

بازگشت آرام

نوشته شده در ۲۶ مهر ۱۳۸۷ | ۱۸ ن‍ظر

تا حالا بیش از پنجاه پاسخ درباره‌‌ای اینکه با من چه برخوردی خواهد شد آمده است که باید بخاطرش از همه تشکر کنم. راستش نشر من هم همین است که اتفاق خاصی نخواهد افتاد. اول که من اصولا عددی نیستم با یک وبلاگ و چهار تا خواننده‌ای که این ور و آن ور دارم. دوم، بجز سفری که به اسراییل کرده‌بودم (و ظاهرا بقول وکیل‌هایی که اینجا نظر گذاشته‌اند جرمش از یک تا سه ماه زندان قابل تبدیل به جریمه نقدی است)، فکر نمی‌کنم جرم دیگری داشته باشم. تازه بجز خود سفر، حرفهایی که در اسراییل زدم و کارهایی که کردم تنها به نفع ایران و به ضرر تبلیغات وحشتناک و دروغین رسانه‌ها و دولت اسراییل بوده است که سعی دارند مردم و حکومت ایران را وحشی و خطرناک و جنگ‌طلب نشان دهند و متاسفانه بخاطر ضعف دستگاه دیپلماسی عمومی ایرانی خیلی‌هایشان هم این را باور کرده‌اند. برای همین حرفها بود که عده‌ای از اسراییلی‌ها می‌گفتند که من فرستاده‌ی سیستم اطلاعاتی جمهوری اسلامی هستم و ماموریت خاصی دارم و نباید من را راه می‌دادند و اینها. به هر حال من به عنوان شهروند کانادا به اسراییل رفتم و نه حتی شهروند ایرانی و از این حیث هم جای دفاع از خودم دارم، بجز دفاعی که از انگیزه‌ها و اقدامات و گفته‌هایم در اآنجا خواهم کرد.

سوم اینکه یک سری مسایل جزیی و کوچک دیگر هم راجع به خوردن و آشامیدن و اینها هست که هیچکدام را در اایران انجام نداده‌ و نخواهم داد و اگر هم ذکری از آنها کرده‌ام به هیچ وجه از روی تبلیغ یا اصرار یا تظاهر نبوده است. من قانون مجازات اسلامی را اخیرا خوانده‌ام و آن را مادامی که در محدوده‌ی قانونی ایران هستم با دقت مراعات می‌کنم.

چهارم، مواردی از نقض قانون مطبوعات در وبلاگ «سردبیر:خودم» بوده است که بسیاری از آنها مال سالهای قبل است که من دیدگاه متفاوتی راجع به بعضی مسایل داشتم و الان جور دیگری فکر می‌کنم و مواضع تازه‌ام را هم به تفصیل و بارها توضیح داده‌ام. با اینکه با بعضی از بندهای این قانون مخالفم، ولی تا وقتی که قانون است به آن احترام می‌گذارم و آن را با دقت رعایت می‌کنم که مشکلی ایجاد نشود.

پنجم، به مقدسات پیروان مذاهبی که در قانون اساسی به رسمت شناخته شده‌اند توهین نکرده‌ و نخواهم کرد. اگر هم قبلا مواردی بوده که از نظر بعضی‌ها توهین یا تمسخر به نظر آمده است متاسفم و تاکید می‌کنم که به هیچ وجه قصد توهین نداشته‌ام. خیلی از آنها را هم با طرز تفکر تازه‌ام اصلا دوباره نخواهم نوشت.

خلاصه اینکه بعید می‌دانم که برخورد امنیتی خاصی با من بشود و اگر هم چیزی باشد در حد سوال و جواب و در بدترین حالت تشکیل دادگاه برای رسیدگی به سفر اسراییل و مجازات یک تا سه ماه زندان خواهد بود که تصمیم نهایی سیستم قضایی هر چه باشد، پس از دفاع از خودم، خواهم پذیرفت. من این حکومت و سیستم قضایی را با وجود تمام اشکالاتی که دارد دارای مشروعیت می‌دانم و اگر جز این رفتار کنم می‌شوم مثل کسانی که همیشه نقدشان کرده‌ام که چرا مشروعیت حکومت را فقط تا وفتی که از آن نفع شخصی برده‌اند قبول داشته‌اند و به محض کوچکترین برخورد قانونی‌ای که به آنها شده است همه چیز را زیر سوال برده‌اند.

ولی می‌خواهم یک خواهش هم بکنم. دوست‌ندارم هر برخوردی که سیستم امنیتی یا قضایی ایران بخواهد با من بکند تبدیل به چماقی تازه در دست بیزنس‌من‌های شارلاتان حقوق بشر در آمریکا و اروپا شود، که تنها چیزی که برایشان هم نیست حقوق آدم‌های دیگر است. در نتیجه، راضی نیستم که کوچکترین خبر یا اعلامیه یا فعالیتی به زبان انگلیسی و در صحنه‌ی بین‌المللی یا رسانه‌های فارسی‌زبان هلندی و آمریکایی و انگلیسی و غیره پخش و انجام شود. اگر چیزی برای خبر دادن بود رسانه‌های قانونی داخل ایران طبیعتا آن را بر اساس وظیفه‌شان منعکس خواهند کرد که این از نظر من اشکالی ندارد.

به هر حال بخشی از دلیل بازگشت من به ایران آن است که می‌دانم از آن قانون‌شکنی‌های قضایی و امنیتی سالهای اول انقلاب که بخاطر بی‌تجربگی و مدریریت ضعیف و عدم آموزش پرسنل حرفه‌ای این دستگاه‌ها بود دیگر خبری نیست و الان این دو دستگاه مهم مملکت خیلی حرفه‌ای و با مدیریت و نظارت دقیق اداره می‌شوند. در نتیجه اصلا نگران بدرفتاری‌هایی که خیلی‌ها برای خودشیرینی و پناهندگی گرفتن از آمریکا و اروپا مدعی می‌شوند نیستند، مگر اینکه از نوع احمد باطبی باشد و باعث اضافه وزن و ازدواج وگیس بلند و گیتار یادگرفتن و درس خواندن بیشتر آدم بشود.

به زودی از محله‌‌ای که در آن بزرگ شدم، قلهک و دروس تهران، برای همه سلام‌های گرم خواهم فرستاد. امیدوارم تمام دوستان سابق و غیر سابقم که می‌دانم خیلی دلشان هوای هیجان و انرژی تهران و دیگر جاهای ایران را کرده است با دیدن برخوردی که با من خواهد شد ترس و نگرانی را کنار بگذارند و برگردند به وطنشان و در این جنگ اقتصادی و دیپلماتیک بزرگی که بر ضد ایران شروع شده‌اند در کنار مردمشان بایستند، نه در مقابلشان.

بازگشت به پرس‌.تی.وی

نوشته شده در ۲۵ مهر ۱۳۸۷ | ۲ ن‍ظر

همانطور که شاید متوجه شده باشید، من حدود سه هفته‌ی پیش، بعد از یک سال دوباره به پرس تی.وی دعوت شدم تا درباره‌ی سفر چهارم احمدی‌نژاد به نیویورک و سخنرانی‌اش در سازمان ملل حرف بزنم. خیلی خوشحال شدم، چون خیلی برایم زور داشت که امثال پاتریک کلاسون و جانورهای دیگری از گروه‌های جورواجور لابی اسراییل منعی برای ظاهر شدن در تلویزیون مملکت خودم نداشته باشند، و آن وقت یک مثل من از آن منع شود. (البته من آخرش هم نفهمیدم آیا واقعا منعی در کار بود یا اینکه کسی آنجا از قیافه‌ی من خوشش نمی‌آید.)


ویدیو: حسین درخشان درباره‌ی سفر چهارم احمدی‌نژاد به آمریکا، پرس.تی.وی (ویدیوی کامل میزگرد را هم اگر یوتیوب را نمی‌توانید باز کنید از گوگل ویدیو در اینجا می‌توانید نگاه کنید.)

اما بخاطر اینکه کسی حرفهایم را تحریف نکند دیدم بد نیست پاسخهای خودم را هم بصورت مجزا اینجا بگذارم. بخصوص که در آن بجز دفاع کلی از احمدی‌نژاد و موضع ایران در قبال برنامه‌ی انرژی اتمی‌اش، انتقاداتی هم در آن کرده‌ام. از جمله اینکه لحن و پیام نیمه‌ی اول سخنرانی احمدی‌نژاد در سازمان ملل را که در آن مثل پیامبرها حرف می‌زند و بقیه را موعظه می‌کند دوست نداشتم. احمدی‌نژاد رهبر مذهبی نیست که کسی از او انتظار موعظه داشته باشد. او حتی آخوند هم نیست و اصلا نباید وارد این مسایل شود. ولی نیمه‌ی دوم سخنرانی‌اش که از آسمان به زمین می‌آمد یکی از شاهکارهای او بوده است و در تاریخ سازمان ملل چنین سخنرانی صریح و تابوشکنی سابقه نداشته است و بی‌خودی هم نبود که این‌قدر اسراییلی‌ها و آمریکایی‌ها را عصبانی کرده بود.

دیگر اینکه گفتم ایران تا حالا جنگ افکار عمومی را از اسراییل برده است و توانسته اکثریت مردم دنیا را قانع کند که دنبال بمب اتمی و حمله‌ی نظامی به هیچکس، حتی اسراییل، نیست. نگرانی‌های تازه‌ی لابی اسراییل در آمریکا که چند وقت است دارند چپ وراست می‌گویند که چرا فقط اسراییل باید نگران ایران باشد و چرا کشورهای دیگر نمی‌فهمند که ایران چقدر تهدید بزرگی برای تمام آنها است. این نشانه‌ی شکست اسراییل در نشان دادن ایران به عنوان یک کشور وحشی و بی‌مسوولیت و غیرقابل‌پیش‌بینی و تهدیدآمیز و خطرناک برای کل جهان است.

ولی این اصلا کافی نیست. ایران باید از روشهای معمول دیپلماسی عمومی خیلی بهتر استفاده کند، از جمله شرکت‌هایی که در اروپا و آمریکا کارشان فقط همین چیزهاست و همه‌ی دولت‌ها از مالزی و ترکیه و امارات بگیرید تا اسراییل و خود آمریکا و فرانسه برای ارایه‌ی تصویر مثبت از خودشان با اینها کار می‌کنند. ایران هم باید شروع کند و با بست قرادهای بی سروصدا با این شرکت‌های اصطلاحا روابط عمومی با حداکثر توانش سعی کند چهره‌ی منفی‌ای را که اسراییل در آمریکا و اروپا می‌خواهد از ایران بسازد خنثی کند.

این هم چیزی بود که در پاسخ‌هایم گفتم. ولی خب، مسایل دیگری هم از جمله استفاده از اینترنت و تاثیر مشاورت حمید مولانا مطرح کردم که حالا خودتان می‌بینید.

در این میزگرد که سوسن مدرس می‌گرداند، محمد حسن‌خانی، سیروس صفدری و من درباره‌ی ابعاد و پیامدهای این سفر حرف زدیم. (ویدیوی کامل میزگرد را در برنامه‌ی «چهار گوشه» ‌ببینید.)

« مطالب تازه‌ترمطالب قدیمی‌تر »
  • درباره

    حسین درخشان پس از هشت سال تصمیم به بازگشت و زندگی در ایران گرفته است. در این وبلاگ او از این تجربه و جنبه‌های گوناگونش می‌نویسد. هر لینکی که به نوشته‌های این وبلاگ بدهید باعث می‌شود صدها نفر دیگر هم بتوانند آن را بخوانند. هرگز فرض نکنید کسی به لینک‌های شما نیازی ندارد. برای تماس خصوصی با درخشان به او ایمیل بدهید: hoder ات hoder دات com
  • تلویزیون

  • بایگانی

  • دسته‌ها

  • RSS خواندنی‌های امروز

  • RSS از وبلاگ‌های همسایه

  • نوشته‌های تازه

  • دیدگاه‌های تازه