گردش علمی در شهر ری
نوشته شده در ۱۱ آبان ۱۳۸۷
دیروز با پدر و مادر و خواهرم با مترو رفتیم شهر ری. نیم ساعته از ایستگاه مصلی رسیدیم به ایستگاه شهر رای و بعد هم با اتوبوس رفتیم طرف باغ طوطی و البته حرم شاه عبدالعظیم. من تا جایی که یادم هست بعد از پنج، شش سالگی تا حالا آنجا نرفته بودم و هیچ تصوری از اینکه چه شکلی است نداشتم. خواهرم هم همینطور. ولی پدرم میگفت که در بچگی با خواهرها و برادرش میآمدند آنجا برای تفریح و آب تنی. پدر من مثل خیلی از تهرانیهای قدیمی، در وسط بازار، کوچهی هفت تن به دنیا آمده بود و پدرش یک لبنیاتی کوچک در همان بازار داشته و وضع مالی خیلی معمولیای. شهر ری آن قدیمها محل تفریح خیلی از تهرانیهای قشر متوسط و پایینتر بوده. مردم میآمدهاند برای هم زیارت و هم هواخوری و پیکنیک و اینها. پدرم میگفت اطراف حرم گندمزار و زمینهای کشاورزی بود و سبز و خرم. چیزی که الان اصلا قابل تصور نیست. بگذریم. باید دربارهی تاریخ ری کتاب بخوانم.
رفتیم داخل باغ طوطی و بعد هم صحن حرم. چقدر قشنگ بود. گنبد طلایی و کاشیکاریهای دیوارها و ورودیها و آن آیننهکارهای خیرهکننده. برای تهرانیها که فکر میکنند فقط اصفهان است که آثار خیرهکنندهی معماری و تزیینات داخلی دارد، صحن و داخل حرم شاه عبدالعظیم — یا بقول بعد از انقلابیها حضرت عبدالظیم — باعث افتخار است. من که حظ کردم. طاقی در اصلی حرم که قشنگ معلوم بود مال چند قرن پیش است. آن آیننهکاری هم آدم را یاد کاخ گلستان میانداخت. البته من کاخ گلستان هم نرفتهام و هر چه دیدهام در فیلمها بوده. ولی حالا به زودی باید بروم و جبران این بیست و اندی سال زندگی در تهران و دوری از تاریخ و گوناگونی این شهر بکنم.
جمعه عصر بود و حرم شلوغ بود و شلوغةر هم میشد. ما سریع رفتیم تو و سریع هم بیرون آمدیم. من زمین را نگاه میکردم و روی سنگ قبرهای معدود داخل حرم را میخواندم. قرنها در این حرم آدمهای مهم را دفن کردهاند. من قبرهای ابوافتح رازی و ملا علی کنی و ابولقاسم کاشانی را همانطوری سرسری که میچرخیدیم پیدا کردم. حالا باید بروم و ببینم چه قبرهای مهم دیگری هست و تاریخ هر کدام چیست و اینها. ولی هر چه گشتیم قبر ناصرالدینشاه را پیدا نکردیم. البته جایش را با پرس و جو از خادمان پیرمرد حرم یافتیم که درست وسط اتاق منتهی به ضریح بود و اطرافش هم یک سری سنگ قبر از آدمهای مهم دیگر. ولی سنگ قبری در کار نبود و سنگ مرمری شبیه به جاهای دیگر آنجا را پوشانده بود. یکی از خادمان جوانتر گفته بود که قبری در کار نیست و سنگش را به موزه بردهاند.
راستش را بخواهید ته دلم زیاد ناراحت نیستم از اینکه سنگ قبر او را به موزه بردهاند. ناصرالدینشاه یکی از فاسدترین و خائنترین و مستبدترین کسانی است که در تاریخ این سرزمین بر این مردم حکومت کرده است. طبیعی است که برای جوانهای انقلابی دیروز و امروز زور داشته باشد که ببیند طرف خواسته این همه بیلیاقتی و پستفطرتی و خیانت را با آویزان شدن به مقدسات مذهبی مردم پاک کند و آن را سپر بلای خود کند. اگر ناصرالدینشاه آبرو و احترامی داشت، خودبخود مقبرهاش میشد مورد احترام و قدردانی مردم. لازم نبود بخواهد خودش را آویزان اعتبار شاه عبدالظیم کند. در نتیجه اصلا نباید آنجا دفن میشد و من هم با جابجا کردن سنگ قبرش به موزه کاملا موافقم. هرچند که با خراب کردن سنگ قبر مخالفم که انگار اوایل انقلاب به دست یک سری تندروی بیکله و بیفکر و بیشعور — که بعدا یک دفعه شدند رفورمیست و اهل مدارا و گفتگو –
انجام شده بود.
زیارت را تمام کردیم و رفتیم به سمت بازار قدیم که برای خودش دنیای داشت. پدرم میگفت تیپ مغازهها آنقدرها عوض نشده، ولی دیگر از آن همه کبابی که قدیمها بودند خبری نیست. من خودم فقط یک چلوکبابی پیدا کردم. به همان سمت قدم زدن را ادامه دادیم و دیگر از سمت سقفدار بازار بیرون آمدیم. باز هم دوطرف پر مغازه بود. ولی وسط خیابان را بدجوری کنده بودند و به امان خدا ول کرده بودند. همه جا پر از خاک و گرد و غبار بود. روی برگ درختها، توی پیادهرو، شیشهی مغازهها. انگار که آدم دارد در یک شهر کویری راه میرود. البته خب جنوب تهران به کویر خیلی نزدیک است، ولی دیگر نه اینجور. یک پیراشکی ساده و بدون کرم و فقط با کمی شکر روی آن از یک نانوایی که فقط نان شیرمال و پیراشکس درست میکرد خریدیم و راه رفتیم. ولی من یک دانه از این پیراشکیها را با صدتا از آن دوناتها مزخرف آنگلوساکسون عوض نمیکنم. شما هم اگر امتحان کنید، مشتری میشوید.
راه رفتیم به سمت خیابان پر درخت و قدیمی زکریای رازی. میدانید که این آقای رازی اصولا فامیلش را از همین شهر ری میگیرد و رازی یعنی منسوب به ری. خیلی احساس خوبی است که آدم در همان محلههایی که زکریای رازی راه میرفته، قرنها بعد، راه برود. این تجربهی تاریخی را تهرانیها ندارند. ولی قدمت ری همانطور که قبلتر گفته بودم به بیش از پنج هزار سال میرسد. ری باستان کمی از حرم دورتر است و ماند برای یک دفعهی دیگر که خودم تنهایی با خیال راحت بروم و گشت بزنم. ولی این یابان زکریای رازی خیلی باحال بود. همه چیز هم داشت. میوه فروشی (میوههایش حداقل نصف قیمت بالای شهر تهران بود)، چند جور بانک و عباربانک، مغازهی موبایل، لوازم خانگی، قهوه خانهی سنتی واقعی و غیرتوریستی، بنگاه املاک، روزنامهفروشی و… قیافههای آدمها هم هیچ فرقی مثلا با تیپهایی که در تجریش مثلا میبینید نداشتند. تیپهای دانشجویی، مذهبی، کارگری، مدیر دولتی، سوسول تازه به دورانرسیدهای، و… ولی بقول خواهرم یک چیزی در قیافههای مردم فرق داشت، بخصوص در داخل بازار و حرم. مردم خیلی شاد و شنگولتر از پولدارهای بالای شهر بودند.
وقت زیاد نداشتیم و میخواستیم قبل از تاریک شدن کامل هوا برگردیم. ولی به یک بنگاهی سر زدیم و باورتان نمیشود. اجاره و خرید بهترین خانههای آنجا چیزی در حدود یک پنجم بالای شهر تهران است. حالا دفعه ی بعد هم خودم رفتم بیشتر توضیح میدهم. ولی خیلی خیلی ارزان است نسبت به فاصلهی زمانی کمی که الان با مترو با تهران دارد. همینطور هوایش هم بطرز محسوسی تمیزتر است که این به نظر من واقعا مهم است. حالا دفعهی بعد که رفتم بیشتر مینویسم. باید بروم بالاتر به محلههای چشمه علی و دیلمان که میگویند بهترین محلههای آنجاست.
نظرات خوانندگان
نظر بدهید